ساعت ۳شب بیدار شدم و خوابم نبرده تا الان.مهمانسرا هستیم،به خودم میگم چه خبط و خطایی بود که مرتکب شدیم ما. تهران رفتنمون چی بود؟؟ خصوصا وقتی نهایتا یکسال دیگه هیئت علمی مشخص میشه و میریم شهر دیگه.خودمونو و این بجه رو اواره کردیم.نصف دی به بسته بندی اثاث گذشت. الانم که بیست روز از
بهمن آواره بودیم. آرمان اونقدر استرس داره که شبها نمیخواد بخوابه و حتی گریه میکنه.از تهران متنفرم. از ترافیکش از هواش، کاش برمیگشتیم.خونه قشنگ و شهر آروم و زندگی روی روالمون رو ول کردیم و شدیم آواره.تو خونه مردم و مهمانسراها.یکسال گذشته برام.حتی در واقع حوصله خوابگاه متاهلی قد کف دست رو تدارم.از همه بدتر،فکر کردم به محل کار خودمه.متنفررررم از اونجا از فکر برگشتن بهش و دیدن اون آدما.میخوام پیش آرمان بمونم.میترسم جنگ بشه.خواب میدیدم دوتا مار کوچلو تو کیفم بودن یکی یفید و یکی سیاه از ترسشون نمیتونستم به کیفم دست بزنم.پست حمیدم که نزدن.این چه کاری بود آخه.داریم اشتباهاتمونو بیشتر و بیشتر میکنیم.اگه جنگ بشه تهران بدترین جاست .باید بریم. باید هرچه زودتر جمع کنیم و بریم.آرمان باید یه جای ادم وار بره مدرسه....دلم میخواد با یکی مشورت کنم.کاش سمیه میومد پیشم....یا من میرفتم.... ⁴آبان ۹۶...
ما را در سایت ⁴آبان ۹۶ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 91 تاريخ: يکشنبه 23 بهمن 1401 ساعت: 13:03